تبليغاتX
مطالب جالب

مطالب جالب

مطالب باحال و جالب

صبح امید که شد معتکف پرده غیب گو برون آی که شام شب تار آخر شد

هم زمان با موسم حج و برگزاری اجتماع عظیم زائران حرم الهی عکسهائی تاریخی از زمانهای دور تا امروز مکه را در این بخش جمع آوری کردم .امید وارم مورد توجه قرارگیرد.



تاریخچه :

در صدر اسلام، مسجدالحرام بسیار کوچک بوده است. اولین بار خلیفه دوم (عمر) دستور داد خانه‌هایی را بخرند و بر مساحت مسجد اضافه کنند. تا آن زمان، به دور مسجد دیوار نبود. عمر دستور داد دور مسجد دیواری نیز بکشند. عثمان برای مسجد رواق ساخت و به این ترتیب قسمت‌هایی از مسجد سر پوشیده شد. پس از آن ولید مسجد را به زیبایی بازسازی کرد و ناودان کعبه را با طلا ساخت. از آن زمان تاکنون بارها مسجدالحرام توسعه یافته است.


 





 


 

یک تصویر قدیمی از کعبه


 

اندازه واقعی

 

مسجد الحرام عکس بسیار قدیمی





اندازه واقعی

 

کعبه در ۱۲۹۷ هجری معادل ۱۸۸۰ میلادی- تقریبا ۱۲۷ سال پیش


اندازه واقعی

۱۲۹۷ هجری معادل ۱۸۸۰ میلادی


اندازه واقعی

عکس مربوط به سال ۱۳۷۱ هجری تقریبا ۵۶ سال قبل


اندازه واقعی


 

جمرات قدیم


باب ملک عبدالعزیز مربوط به سال ۱۳۴۶ هجری - تقریبا ۸۲ سال قبل


 

اندازه واقعی


اندازه واقعی

سیل در خانه خدا ۶۱ سال قبل


اندازه واقعی

باران وآب گرفتگی در مسجد الحرام ۶۱ سال قبل


اندازه واقعی

آب گرفتگی در ۱۹۴۱ تقریبا ۶۶ سال قبل


وضع کنونی:

هم اکنون مسجدالحرام بنایی است بسیار عظیم، که مساحت کل آن (با احتساب طبقات) ۳۵۶۸۰۰ متر مربع است و گنجایش یک میلیون نمازگزار را دارد. مسجدالحرام شامل سه طبقه است، که طبقه سوم یعنی بام آن محوطه بسیار وسیعی است. در وسط آن حیاطی به ابعاد تقریبی ۱۰۰×۱۵۰ متر وجود دارد، که کعبه در وسط آن حیاط است. حیاط مسجد از سایر نقاط آن پایین‌تر است.

مسجدالحرام دارای ۶۲ درب است. سه درب اصلی مسجد که از همه بزرگتر و باشکوه‌تر هستند، با نامهای باب‌العمره، باب‌السلام و باب ملک عبدالعزیز شناخته می‌شوند. گفته می‌شود که مستحب است زائرین از باب بنی‌شیبه وارد و از باب بنی مخزوم خارج شوند.

در زاویه شرقی کعبه، یعنی پشت مقام ابراهیم و به فاصله حدود ۵۰ متری دیوار کعبه دو پلکان وجود دارد، که به زیر حیاط می‌رود و چاه زمزم در آنجا قرار دارد.

صفا و مروه که در گذشته از مسجدالحرام جدا بودند، اکنون وصل به مسجد می‌باشند؛ به طوری که صفا در شمال شرقی کعبه قرار دارد. هفت مناره به ارتفاع ۹۲ متر، با قاعده ۷×۷ در اطراف مسجد قرار دارد، که یکی از مناره‌های که به صورت تک می‌باشد، بر فراز صفا قرار گرفته است. سرویس‌های بهداشتی در اطراف مسجد در اختیار زائرین قرار دارد تا قبل از ورود به حرم غسل زیارت انجام دهند.


 


اندازه واقعی

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:38  توسط سی سی   | 

روزي كه سكرترم رو اخراج كردم؟
 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي*رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!  از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر مي كنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.
خواهش مي كنم، در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي خوندند.
در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:29  توسط سی سی   | 


کوروش کبیر/ عکس از مورخ آلمانی


خداوند در قرآن كريم از شخصيتي ملقب به « ذوالقرنين » ياد كرده است كه البته در مورد نام واقعي اين فرد , ميان مفسران و محققان اختلاف است. گرچه اكثر مفسران قرآن بي آنكه دليل قانع كننده اي ارائه دهند مدعي هستند كه مقصود قرآن از ذوالقرنين , اسكندر مقدوني بوده است. ولي مولانا ابوكلام آزاد – وزير فرهنگ هند در دولت مهاتما گاندي - در كتاب فوق العاده مفيدي كه تحت عنوان « ذوالقرنين يا كوروش كبير » نگاشته است و دكتر ابراهيم باستاني پاريزي آنرا به فارسي برگردانده است , با برهان هايي انكار ناپذير اثبات مي كند كه تنها كسي كه ميتواند مقصود قرآن از « ذوالقرنين » باشد كوروش كبير است ولاغير. ظاهراً دكتر باستاني پاريزي در هنگام ترجمه ي اين كتاب , نسخه اي از آن را در اختيار موسسه ي دهخدا قرار
داده اند و آنان نيز عيناً در لغتنامه وارد كرده اند ولي به گفته ي آقاي باستاني , گويا كم لطفي كرده اند و نام مترجم را از قلم انداخته اند! به هر روي آنچه مي خوانيد خلاصه اي است از آن مطلب :

هويت « ذوالقرنين » مذكور در قرآن ......بحثي است نفيس و مهم درباره ي يكي از مسائل تاريخي دشوار كه محققان قديم و جديد در آن متحير بوده اند. در قرآن كريم ذكر پادشاهي باستاني موسوم به . . .

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:2  توسط سی سی   | 

جدول زمان بندی حوادث شش ماه دوم آخرین سال غیبت

ماه رجب

 

20 جمادی الاول تا 10 رجب : باران شدیدی که بسیاری از خانه ها ویران می کند
10
رجب : آغاز شورش سفیانی ( عثمان بن عنبسه ) در شام ( سوریه )
10
رجب : آغاز قیام یمانی در یمن
10
رجب : آغاز قیام سید خراسانی در ایران
--------- :
نمایان شدن یک بدن در قرص خورشد ( سر و سینه حضرت مسیح (ع)
--------- :
نداهای سه گانه بین آسمان و زمین
الف : بدانید که لعنت حال خداوند شامل حال ستمگران می شود
ب : قیامت نزدیک شده است ای جمعیت مومنان
ج : خداوند متعال وعده خود را فرستاده است ، حرف هایش را بشنوید و از او اطاعت کنید.
-------- :
دستی که از آسمان به چیزی اشاره و دلالت می کند
-------- :
توقف خورشید از حرکت به مدت سه ساعت
15
رجب : ماه گرفتگی ( خسوف )

 

ماه شعبان

در جهان اسلام خیزش ها آغاز و امور و جریانات سیاسی متفرق و پراکنده می شود

 

ماه رمضان

14 رمضان : کسوف و خورشید گرفتگی غیر طبیغی
23
رمضان : صیحه آسمانی
الف : از آسمان ندای جبرئیل ، حق با حضرت مهدی (ص) و شیعیانش است
ب : نای ابلیس از زمین که حق با عثمان ( سفیانی ) و پیروانش است
25
رمضان : ماه گرفتگی و کسوف غیر طبیعی
-------- :
بیعت کردن سی هزار نفر از قبیله بنی کلب با سفیانی



ماه شوال


معرکه قرقیسیا و کشته شدن صد هزار نفر از ستمگران و پیروزی سفیانی

 

ماه ذیقعده

در عراق و سوریه قبایل جهت تهیه آذوقه مسافرت کرده و با یکدیگر می جنگند
21
و 22 ذیقعده : سفیانی در بغداد کشتارگاهی به راه می اندازد و 80000 نفر را می کشد.

 

ماه ذیحجه

10 ذیحجه : در کوفه سفیانی کشتارگاهی به راه می اندازد

 و 70 عالم دینی را نیز شهید می کند

10 و 11 ذیحجه : آشوب های منا

( تاراج شدن حجاج و دریده شدن پرده های عصمت به حرام


25
ذیحجه : شهادت نفس زکیه در مسجد الحرام و بین رکن و مقام

--------- : شهادت مرد هاشمی

 ( پسر عموی نفس زکیه محمد و خواهرش فاطمه )

 و اعدام آن ها بر سر در مسجد النبی (ص(

 

ماه محرم

9 محرم : جمع شدن سیصد وسیزده یار حضرت در مکه
10
محرم : روز ظهور
الف : خطبه حضرت بین رکن و مقام
ب : بیعت یاران با حضرت
ج : ندای جبرییل
12
تا 15 محرم : حمله سپاهیان سفیانی به مدینه و تاراج شهر ،

 تخریب مقبره مطهر حضرت رسول (ص) و خرد کردن منبر آن حضرت

 و سرگین انداختن چهارپایان در آن مکان متبرک

15 محرم : فرورفتن سپاه سفیانی در بیابان ( بیدا (

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:44  توسط سی سی   | 

[77.jpg]

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:45  توسط سی سی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:43  توسط سی سی   | 











+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:40  توسط سی سی   | 

داستان ازدواجی پرماجرا در قرآن

ازدواج

خداوند متعال، در قرآن شريف، به داستانى اشاره مى فرمايد كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است. با توجّه به اهميّت آن در قرآن، كه نام بزرگترين سوره از اين قصه گرفته شده و همچنين به علت نتايج ثمربخش آن، ما مشروح آن را براى خوانندگان گرامى، در اينجا نقل مى كنيم:

در زمان حضرت موسى عليه السّلام در بنى اسرائيل، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت. وى جوانى با ادب، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.

در يكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خويش، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خريدارى كرد، كه آن معامله كلان، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان، در پى داشت. وقتى براى تحويل گندم به انبارى خويش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابيده، كليد انبار هم در جيب اوست. و از آنجایى كه اين جوان، شخصى فهميده و با تربيت بود، طبعاً پدرش، احترام خاصى پيش او داشت.

بنى اسرائيل گفتند: يا نبى اللّه ! ما بدون تقصير چرا ديه بدهيم ، شما از خداى خويش سؤال كن ، تا اينكه قاتل را، به ما معرفى نمايد و ما از اين اتهام، رها شويم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً اين است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد.

با عذرخواهى به مشترى گفت: متأسفانه ! تحويل گندم، بستگى به بيدارى پدرم دارد و من راضى نيستم كه او را از خواب، بيدار كرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم كنم؛ به همين جهت، اگر صبر كنى تا پدرم بيدار شود من مقدارى از مبلغ كالا، به تو تخفيف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر كنى، لطفاً از جاى ديگرى جنس مورد نياز خود را تهيه كن.

مشترى گفت: من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم، معطل نشو و پدر را از خواب بيدار كن، جنس را تحويل من بده. جوان گفت: من هرگز، او را از خواب بيدار نخواهم كرد و استراحت پدر، در نزد من بيشتر ارزش ‍ دارد تا سود اين معامله كلان. بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان، بالاخره مشترى صبر نكرد و رفت.

بعد از ساعتى، پدر از خواب بيدار شد؛ ديد پسرش در حياط خانه قدم مى زند، پرسيد: پسرم! چطور شده در اين ساعت كارى، درب مغازه را بسته و به خانه آمده اى؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل كرد، پدرش ‍ بعد از شنيدن واقعه، خيلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و به خداوند عرضه داشت: پروردگارا! از تو متشكرم، كه چنين فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا كرده اى. و به پسرش گفت: اگر چه من راضى بودم كه مرا از خواب بيدار كنى و اينقدر سود را از دست ندهى، امّا حالا كه تو بزرگوارى كردى و احترام پدر پيرت را نگاه داشته اى، من، در عوض آن سودى كه از دست داده اى، گوساله خويش را، بتو مى بخشم و اميدوارم كه خداى متعال توسط اين گوساله، نفع بسيارى به تو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها كه احترام پدر و مادر خويش را حفظ كنند. سه سال از اين ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد كرده و يك گاو بزرگ و كامل شده بود.

در اين هنگام، از طرف خداوند به موسى عليه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمايم و او قاتل خودش را معرفى كند.

در آن زمان، در منطقه ديگرى و در يكى از خانواده هاى بنى اسرائيل، دخترى مؤدّب و عفيفه و جميله ای بود كه به حدّ بلوغ رسيده و خواستگاران زيادى برايش مى آمدند؛ كه از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: يكى از آن دو، متدين و با تربيت بود امّا از مال دنيا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم، از ثروت دنيا بهره مند بود، ولى از دين و تقوا و معنويت هيچ بهره اى نداشت، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرويده بود. دختر، از بين خواستگاران، به اين دو نفر متمايل شد و يك هفته مهلت خواست، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آينده خويش تصميم بگيرد.

 او در اين مدت با خود فكر كرد كه :

اگر من، با پسر عموى متدين ازدواج كنم، بايد عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس، به سر خواهم برد و يك زندگى آرامبخش و سالم، خواهم داشت. و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوا و آلوده به گناه ازدواج كنم، ممكن است چند روزى در رفاه و آسايش باشم، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آينده ام، ممكن است از جادّه سعادت، منحرف شده و در سراشيبى لغزش ها و آلودگى سقوط كنم.

دختر جوان، بعد از فكر و مشورت با پدر و مادرش به اين نتيجه رسيد كه با پسر عموى متدين و باتقوا ازدواج كند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصميم عاقلانه دختر عموى خويش آگاه گرديد، خود را در ميان همسن و سالان شكست خورده تلقى كرد؛ و آتش حسد، در سينه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شيطان، نقشه خطرناك و شومى كشيد.

او شبى، پسر عموى باتقوا را، به منزل خويش دعوت كرده و بعد از پذيرائى كامل، شب او را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب، در حالى كه ميهمان در خواب بود او را بطرز فجيعى كشته، و جنازه را در يكى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائيل انداخت. بعد پيش خودش فكر كرد: با يك تير دو نشان مى زنم، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقيب، ناچار مرا مى پذيرد و ثانیاً، ديه اين پسر عمو را، كه به غير از من ، وارثى ندارد، (طبق قانون حضرت موسى عليه السّلام) از اهالى محل گرفته، و صرف خرج عروسى مى كنم.

بنى اسرائيل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، اين (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرمايد: ماده گاوى است كه نه پير؛ و نه بكر و جوان؛ ميان اين دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهيد.

صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بيرون آمدند، با جسد خونين يك شخص مقتول، مواجه شدند، و هر چه دقت كردند، او را نشناختند؛ تا اينكه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى عليه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى كشاورزان، از رفتن به سرِ كار، خوددارى كنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.

(زيرا مسئله قتل، در بين بنى اسرائيل خيلى مهم بود.) مردم، بدنبال دستور پيامبر خدا، تمام تلاش خود را بكار بردند، ولى هيچ اثرى از قاتل و يا مقتول بدست نيامد.

جوان قاتل، نزديكيهاى ظهر، از منزل خود بيرون آمد و مشاهده كرد كه وضع شهر بهم ريخته، همه دست از كار كشيده اند. جوان- با تجاهل - علت را جويا شد و گفتند: شخصى را كشته و شب گذشته ، به يكى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگيرى قاتل را داده است كه خانواده مقتول ، او را قصاص كنند. او به سرعت، به كنار جنازه آمد و روپوش را كنار زد و به صورت او نگاه كرد. ناگهان نعره زد، و داد و فرياد راه انداخته و مانند اشخاص مصيبت ديده، به سر و صورت خود مى زد و گريه كنان مى گفت : آه ! آه ! اين جوان پسرعموى من است و بايد، يا قاتل را نشان بدهيد تا قصاص كنم ، و يا اينكه ديه خون او را بگيرم! وقتى او را در محضر حضرت موسى عليه السّلام حاضر كردند، حضرت موسى عليه السّلام بعد از احراز هويّت و خويشاوندى آن جوان با مقتول، فرمود: اهالى آن محل يا بايد، قاتل را بيابند و يا اينكه ، پنجاه نفر قسم بخورند كه خبر از قاتل ندارند و ديه مقتول را بپردازند.

بنى اسرائيل گفتند: يا نبى اللّه ! ما بدون تقصير چرا ديه بدهيم ، شما از خداى خويش سؤ ال كن ، تا اينكه قاتل را، به ما معرفى نمايد و ما از اين اتهام، رها شويم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً اين است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد. در اين هنگام، از طرف خداوند به موسى عليه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمايم و او قاتل خودش را معرفى كند. و خداوند متعال در قرآن به اين قصه اشاره فرموده : (وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ يَاءْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ) (1): به ياد آوريد، هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح كنيد (و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد، تا زنده شود و قاتل خويش را معرفى كند و غوغا و آشوب خاموش گردد).

از اين قصه مى فهميم كه خداوند، زنان پاك و با عفت را نصيب مردان متدين و پاكيزه مى گرداند. چنانكه در قرآن فرموده : (وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ) (360) زنان پاك از آنِ مردان پاك، و مردان پاك از آنِ زنان پاكند.

گفتند: آيا ما را مسخره مى كنى ؟ (مگر ممکن است عضو مرده اى را به مرده بزنيم و او زنده شود).

موسى گفت: به خدا پناه مى برم از اينكه از جاهلان باشم!

(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ يقول اِنَّها بَقَرَةً لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ) (2)

بنى اسرائيل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، اين (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرمايد: ماده گاوى است كه نه پير؛ و نه بكر و جوان؛ ميان اين دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهيد. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِريْنَ) (3)گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما بيان كند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرمايد: گاوى باشد زرد يكدست، كه بينندگان را خوش آمده و مسرور سازد. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلُولٌ تُثيرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِيَةَ فيها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماكادُوا يَفْعَلُون ) (4)

باز گفتند: از خداوند بخواه، چگونگى آن گاو را كاملاً براى ما روشن سازد كه هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت كرده و انشاءالله هدايت خواهيم شد.

گفت: خدا مى فرمايد: گاوى باشد كه نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبكشى كند و آن بى عيب و يكرنگ باشد. گفتند: اكنون حقيقت را روشن ساختى و گاوى را بدان اوصاف كشتند، امّا نزديك بود كه از اين امر نيز نافرمانى كنند.

بنى اسرائيل، وقتى اين صفات را، از حضرت موسى شنيدند، بدنبال گاوى با اين اوصاف گشتند و هر چه تفحص كردند، پيدا نشد تا اينكه بالاخره، گاو را با آن ويژگى ها، در خانه جوانى پيدا كردند.

او همان جوان گندم فروش بود كه چند سال پيش، در اثر احترام و مهربانى به پدرش، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائيل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خريد گاو را كردند و او وقتى از ماجرا اطلاع يافت خوشحال شده و گفت: من بايد از مادرم اجازه بگيرم.

پيش مادرش آمده و مشورت كرد، مادرش گفت: به دو برابر قيمت معمولى او را بفروش. بنى اسرائيل وقتى از قيمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده؟ يك گاو معمولى ، به دو برابر قيمت بازار؟!

و پيش حضرت موسى عليه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، بايد بخريد، زيرا فرمان خداوند است. آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نيست، ما آنرا به دو برابر قيمت مى خريم، برو گاو را بياور. و او دوباره پيش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت: پسرم! برو بگو: به دو برابر قيمت قبلى ما مى فروشيم! آنها وقتى اين جمله را شنيدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما يك گاو را به چهار برابر قيمت، نمى خريم.

اين داستان، اهميت احترام و مهربانى به پدر و مادر را براى عزيزان جوان، روشن مى كند؛ كه خداوند متعال چقدر عنايت دارد كه جوانان عزيز در برخورد با والدين خويش، نهايت مهربانى و تكريم را داشته باشند و پاداش دنيوى و اخروى آنرا دريابند.

پيش حضرت موسى عليه السّلام برگشتند و حضرت فرمود: بايد بخريد، زيرا فرمان خداوند است. آنها بازگشتند؛ اين بار نيز مادر جوان گفت: پسر جان! برو به آنها بگو: چون شما نخريديد و رفتيد، به دو برابر قيمت قبلى مى فروشيم. و بنى اسرائيل باز از خريدن، خوددارى كرده و برگشتند. و هر بار كه برمى گشتند، قيمت دو برابر مى شد، تا اينكه، آن گاو را بدستور حضرت موسى خريدند، به قيمت اينكه پوستش را پر از سكّه هاى طلا بكنند. بعد از خريدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سكّه هاى طلا كرده و به صاحبش تحويل دادند.

حضرت موسى عليه السّلام آمد و دو ركعت نماز خواند و بعد دستها را به سوى آسمان بلند كرده و فرمود: پروردگارا! تو را قسم مى دهم به شكوه و جلال محمد و آل محمد عليه السّلام كه اين مرده را زنده گردانى. و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى كرده و چگونگى وقوع جنايت را شرح داد.

بعد از اين معجزه ، بنى اسرائيل به همديگر مى گفتند: ما نمى دانيم معجزه زنده شدن اين مقتول مهمّ است، يا ثروتمند كردن خداوند، آن جوان تاجر را!

حضرت موسى امر كرد كه قاتل را قصاص كنند. و آن جوان بي گناه، بعد از زنده شدن، از حضرت موسى تقاضا كرد كه از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنايت كند. خداوند به حضرت موسى مژده داد كه هفتاد سال، عمر دوباره به او بخشيدم و بعد موسى عليه السّلام آن دختر پاكدامن را به عقد آن جوان - پسر عموى متدين و درستكار - در آورد. و در حديث نقل شده: خداوند در قيامت هم بين آن دو زوج جوان، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با يكديگر زن و شوهر خواهند بود.(5)

نتایج این داستان

در اين داستان كه بزرگترين سوره قرآن، بنام همين استدلال (گاو  بنى اسرائيل ) ناميده شده است، نكاتى قابل دقت وجود دارد كه ما به بعضى از نتايج ثمربخش آن، اشاره مى كنيم:

1- اين داستان، اهميت احترام و مهربانى به پدر و مادر را براى عزيزان جوان، روشن مى كند؛ كه خداوند متعال چقدر عنايت دارد كه جوانان عزيز در برخورد با والدين خويش، نهايت مهربانى و تكريم را داشته باشند و پاداش دنيوى و اخروى آنرا دريابند.

2- از اين قصه مى فهميم كه خداوند، زنان پاك و با عفت را نصيب مردان متدين و پاكيزه مى گرداند. چنانكه در قرآن فرموده : (وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ) (6) زنان پاك از آنِ مردان پاك، و مردان پاك از آنِ زنان پاكند.

3- نتيجه خيانت به ديگران، رسوائى در دنيا و آخرت مى باشد.

4-يكى از معجزات الهى را در اين داستان مشاهده مى كنيم.

5- اراده الهى، بالاتر از تمامى خواسته ها و فوق تمايلات انسانى است.

6-رضايت خداوند متعال، مهمّتر از همه كارها، حتى تجارتهاى پرسود و منفعت، مى باشد.

7- دخترانِ جوان، در انتخاب همسر آينده خويش، نيك بينديشيد، تا در دام هوس ها و تمايلات سوداگران شهوات نفسانيه، گرفتار نشوند.

8- و بالاخره انسانهاى خداجو و خداپرست، در تمام مراحل زندگى موفق و پيروزند، هر چند اين پيروز باتاءخير و مشكلاتى همراه باشد؛ زيرا خداوند فرمود: (اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً) (7) مسلّماً با هر سختى آسانى است.(8)

-----------------------------------------

پی نوشت ها:

1- بقره / 67.

2- بقره / 68.

3- بقره / 69.

4- بقره / 71 - 70.

5- با استفاده از حيوة القلوب، ج 2، ص 270 - تفسير صافى، ج 1/ 140 -داستان پيامبران، 2 / 366.

6- نور/26

7- شرح/6

8- پاک نیا، عبد الکریم، جلوه هایی از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نکته ها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:36  توسط سی سی   | 

پسری که پنجاه سال از پدر خو یش بزرگتر بود!!

پسری که پنجاه سال از پدر خویش بزرگتر بود!

اميرمؤ منان على (ع) در ميان جمعيتى سخن مى گفت. ابن الكوا ( سردسته منافقان)  خطاب به امیر المؤمنین (ع) گفت: ای علی! تو گفته اى رسول خدا(ص) فرموده ما ديديم و شنيديم مردى بود كه سن و سالش بيشتر از پدرش بود.

على (ع) فرمود: آيا اين موضوع براى تو مهم است؟

او گفت: آرى! فرمود: آگاه تر از من (پيامبر) به من خبر داد حضرت عُزَير نبی وقتى به سن پنجاه سال رسيد، همسرش باردار بود، عزيز از خانه بيرون رفت و (مطابق داستان معروف كه در آيه 259 سوره بقره آمده ) استخوانهاى پوسيده اى را در محلى ديد و درباره معاد گفت: خدا چگونه اينها را زنده كند؟

خداوند او را به مردگان ملحق كرد، پس از صد سال او را زنده نمود (و الاغش را نيز زنده كرد) و صحنه معاد را به چشم ديد و بر اطمينانش افزوده شد. وقتى به خانه برگشت، همسرش كه باردار بود پسرى آورده بود و آن پسر صد سال عمر كرده بود، بنابراين آن پسر بزرگتر از پدرش كه پنجاه سال داشت بود.*

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:35  توسط سی سی   | 

كلمات فارسى در قرآن مجيد

كلمات فارسي در قرآن

از جمله مباحثي كه از ديرباز تا كنون انديشه قرآن پژوهان و زبان شناسان عالم را به خود واداشته است مساله وجود يا عدم وجود واژگان قرآني برگرفته از زبان فارسي است. پاره اي انگيزه ها و زمينه هاي اعتقادي موجب گرديده كه عده اي از محققان و صاحبنظران در عرصه علوم قرآني، خصوصا قدما، پا را از گليم تعصب دراز كرده و در اين وادي، موضعي جزمانه اخذ نموده و گفته اند در قرآن حتي يك كلمه غير عربي نمي توان يافت و بدينسان مساله اي را كه امروزه كاملا علمي مي نمايد به چوب غير قابل تحقيق بودن مي رانند. البته اين سخن بدين معنا نيست كه بتوان نتيجه هر تحقيق آزادانديشانه اي را به سادگي بر قرآن تحميل نمود كه اين خود خالي از رخنه نيست بلكه منظور، فراهم ساختن فضاي مناسبي براي تحقيق و پژوهش در حوزه مسائل گره خورده با اين كتاب مقدس آسماني باعنايت به حريم ملكوتي وحي و پاسداشت ساحت قدسي قرآن است. ديگر اينكه شرط گام نهادن در اين جاده باريك و سخت لغزنده، فرونگذاشتن جانب احتياط علمي و پرهيز از اظهار نظرهاي شتابزده و زود هنگام است.

تنور: [ 2 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله: هود، 40 ].

جواليقى آن را فارسى معرب مى داند ( المعرب، ص 84 ) سيوطى هم مى نويسد كه جواليقى و ثعالبى [ در فقه اللغة، ص 316 ] برآنند كه فارسى معرب است ( اتقان، 2/131؛ المهذب، ص 50 ). ادى شير چنين مدخلى در كتابش ندارد. آرتـور جـفـرى از قول مزهر سيوطى و معرب جواليقى برمى آورد كه اصمعى و ابن دريد هم آن را فارسى معرب مى دانسته اند.

 با تقديم اين مقدمه، اينك موضوع سخن و اصل مدعا اين است كه عـده اى از مـحـقـقـان اعـم از قرآن شناسان و لغوياني چون طبرى، امام شافعى، ابوعبيده معمر بن مـثـنـى، قـاضـى ابـوبكر باقلانى و ابن فارس، در مقام انكار وجود واژگان غير عربي در قرآن برآمده اند(1).استناد ايشان به آياتي است كه در آنها، بحث از نزول قرآن به زبان عربي مبين است. ( يوسف، 2؛ نحل، 103، شعراء، 195، فصلت، 44 ). "امـا مجوزان و قائلان به وجود لغات غير عربى در قرآن برآنند كه بودن چند فقره لغت غير عربى، قرآن را از صفت عربى نمى اندازد. چنانكه قصيده و غزل فارسى هم با آنكه لغات عربى بسيارى دارد، ولى اين واژگان عربى اش، آن را غير فارسى يا عربى نمى گرداند. و امروزه زبانشناسان همه پيرو اين نظريه اند و برآنند كه هيچ زبانى از زبانهاى زنده و حتى مهجور جهان نيست كه در آن كم يا بيش لغات دخيل از زبان ديگر وجود نداشته باشد. سيوطى در المهذب 140 واژه قرآنى را معرب - يعنى غير عربى الاصل كه سپس عربى شده است - شمرده است."(2)

بررسي ادله موافقان و مخالفان اين نظريه را بايد به وقتي ديگر و مجالي فراختر واگذارد. ما در اينجا تنها به ذكرنمونه هايي از اين طرح مقدماتي و پيشنهادي كه توسط قرآن پژوه فرهيخته بهاء الدين خرمشاهي فراهم آمده است بسنده مي كنيم باشد كه مقبول نظر علاقمندان افتد. ( جهت سهولت، كلمات به ترتيب الفبايى آورده شده است.)

1 ) اباريق 

[ واقـعـه / 18 ] سـيوطى در المتوكلى ( ص 7 )، و المهذب ( ص 33 )، و اتقان ( 2/129 )، و آرتور جـفـرى ( واژه هـاى دخيل در قرآن مجيد، ترجمه فارسى، صص 101 ـ 102 ) و ادى شير در الالفاظ الـفـارسية المعربة ( ص 6 ) آن را فارسى مى دانند و دو منبع اخير تصريح دارند كه معرب آبريز است. ويدن گرن آن را معرب آبريغ مى داند. ( واژه هاى دخيل ص 34 ).

2 ) ابد

[ 28 بار در قرآن به كار رفته است، به صورت ابدا، از جمله: بقره، 95؛ نساء ،57 ].

شرط گام نهادن در اين جاده باريك و سخت لغزنده، فرونگذاشتن جانب احتياط علمي و پرهيز از اظهار نظرهاي شتابزده و زود هنگام است

منابع اساس كار ما درباره اين كلمه خاموشند. فـقـط ادى شير به اشتباه آباد را كه جمع اين كلمه است، از آباد فارسى به معناى معمور و آبادان مى گيرد. ( الالفاظ الفارسية المعربة، ص 6 ). راغب نيز در مفردات آن را كلمه اى مولد ( غير عربى اصيل، به نوعى معرب ) مى داند. احتمال دارد كه ابد،‌ متخذ از پت [ پد ] فارسى ميانه مانوى باشد به معناى زوال، پايان، تمام شدن و نظاير آن ( ـ فرهنگ پهلوى مكنزى )، كه بر سر آن حرف نفى ا درآمده است. در هر حال اين مساله شايان تحقيق و بررسى بيشترى است.

3 ) الاريكة

[ كه فقط جمع آن به صورت الارائك، 5 بار در قرآن به كار رفته است: از جمله در كهف، 31 ].

ادى شير ( در الالفاظ الفارسية المعربة، ص 9 ) آن را معرب اورنگ فارسى مى داند. كه خود تلفظى از آورند است. جفرى مى نويسد كه به نظر نمى آيد كه اين سخن درست باشد. اما قائل به اصليت ايرانى آن است.

4 ) استبرق

[ چهار بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در كهف , 31 ].

جواليقى ( در المعرب، ص 15 )، سيوطى در المتوكلى ( ص 7 )، و اتقان ( 2/130 )، و المهذب ( ص 39 ). هـمچنين ادى شير ( در الالفاظ الفارسية المعربة، ص 10 ) همه آن را فارسى معرب و به معناى الديباح الغليظ دانسته اند. ادى شير آن را معرب استبر [ ستبر ] مى داند. آرتـور جفرى در واژه هاى دخيل ( ص 116 ـ 118 ) اين نظر را تاييد و آن را صورت استبرك پهلوى مى داند. ( نيز ـ تعليقه ويدن گرن درباره اين كلمه در آغاز كتاب واژه هاى دخيل، ص 35 ).

5 ) اسوة

[ 3 بار در قرآن به كار رفته است؛ از جمله در احزاب، 21 ].

از ميان همه منابع، فقط ادى شير آن را ماخوذ از آساى فارسى مى داند. در اعتبار اين قول، جاى ترديد هست.

6 ) برزخ 

[ 3 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در المؤمنون , 100 ] ادى شير آن را معرب پرزك فارسى مى داند , و آرتور جفرى نظر او را رد مى كند. و خـود معتقد است كه برزخ ( يعنى مانع و حائل يا فاصله ميان دو چيز ) صورتى از فرسخ است كه همان پرسنگ يا فرسنگ فارسى است ( واژه هاى دخيل، ص 139 ). اما ويدن گرن در تعليقه اى كه بر اين كلمه نوشته است راى و نظر جفرى را به دلايل زبانشناختى رد كـرده است و اين واژه را مركب از برز + اخو كه جزء اولش به معناى بلند و رفيع و جزء دومش از ريشه آهو به معناى هستى است. لذا برزخ مجموعا به معناى هستى برتر است در مقابل دوزخ كه به معناى هستى بد مى باشد، و بهشت به معناى هستى برين ( واژه هاى دخيل، ص 36 ).

7 ) برهان 

[ 8 بار در قرآن به كار رفده است، از جمله در نساء، 174 ].

ادى شير برهان را كه به معناى حجت و دليل است، معرب كلمه پروهان فارسى ( روشن و آشكار و معروف ) مى داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة، ص 21 ). اما آرتور جفرى مى نويسد اين امر تا حدى بعيد مى نمايد. ( واژه هاى دخيل، ص 140 ) و به پيروى از نولد كه آن را متخذ از اصل حبشى برهان مى داند ( به معناى روشن و روشنايى ). دكـتر فريدون بدره اى در تعليقه اى كه بر اين كلمه نوشته شده است، مى نويسد كه معلوم نيست قول نولدكه بر قول ادى شير ترجيح داشته باشد. ( واژه هاى دخيل، ص 37 ).

پاره اي انگيزه ها و زمينه هاي اعتقادي موجب گرديده كه عده اي از محققان و صاحبنظران در عرصه علوم قرآني، خصوصا قدما، پا را از گليم تعصب دراز كرده و در اين وادي، موضعي جزمانه اخذ نموده و گفته اند در قرآن حتي يك كلمه غير عربي نمي توان يافت و بدينسان مساله اي را كه امروزه كاملا علمي مي نمايد به چوب غير قابل تحقيق بودن مي رانند

.

8 ) تنور

[ 2 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله: هود، 40 ].

جواليقى آن را فارسى معرب مى داند ( المعرب، ص 84 ) سيوطى هم مى نويسد كه جواليقى و ثعالبى [ در فقه اللغة، ص 316 ] برآنند كه فارسى معرب است ( اتقان، 2/131؛ المهذب، ص 50 ). ادى شير چنين مدخلى در كتابش ندارد. آرتـور جـفـرى از قول مزهر سيوطى و معرب جواليقى برمى آورد كه اصمعى و ابن دريد هم آن را فارسى معرب مى دانسته اند. و بـر آن اسـت كـه اين كلمه هم در زبانهاى سامى ( آرامى و اكدى و غيره ) سابقه دارد، و هم در زبانهاى ايرانى ( از جمله اوستايى ). (3)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:34  توسط سی سی   |